|
The
Christmas forced into "Yalda"
The
longest night of the year happens on December 21-22. This day/night is known
to be the birthday of Mithra, (Mehr)
Mithraism originated in the Eastern part of today's Iran around the 7th
century Before Christ (BC). It also was practiced in the Roman Empire since
the first century BC., and culminated around the third through
fourth centuries after Christ (AD)[1],
when it became very popular among the Roman soldiers.
Mithraism disappeared from overt practice after the Theodosian decree of 391
AD, which banned all pagan rites, and it apparently became extinct
thereafter. A philosophy was then believed to be that the world was based on
energy and the known
closest energy to Earth was the Sun.
In
every Mithraic temple, (Spread out in Europe of today, i.e. Belgium,
England, Germany, France and Italy), the place of honor was occupied by an
effigy of Mithra killing a sacred bull, called a
Tauroctony.
Iranians believed that in Tauroctony the bull is sitting on the nutriment
of land.

The
ancient Iranians believed in the purity of humans. Good thoughts, good words
and good deeds were the basis of purity and energy. It was believed that
the union of Moon and Sun gave birth to Mithra in a stone!
The
stone may have been the symbol that Christians used as a stone-cavern for
Christ!
As
for the Virgin Mary, it is in the legends that Zoroaster (Zartusht) bathed
in a lake north of Iran (Aral sea, according to some!), where his seeds are
conserved till a young virgin bathes in it and conceives with those seeds!
The child that is born will be the last "human", before the seen and the
unseen world join!
Mithraic beliefs in Europe emerged side by side with Christianity for two
centuries, both of which moved up to England. The Mithraic influence was
about to make the Christianity fade away by 391 AD. Mithraisms great
teachings and true basics worried the Catholic churches. The said effigies
and many similar sketches in most European churches, including Vatican,
attest to the influence of Mithra. It is believed that Vatican was built on
a major Mithratic temple in order to hide the evidences.
Mithraism became known to Romans 70 years prior to Christianity. They
maintained Mithraism as their official religion until 370 AD. Following
emergence of Christianity in Rome and ancient Greece, yet many religiously
worshiped and practiced Mithraic teachings.
Constantine of Rome in 325 AD developed some sympathy toward Christianity
and distanced himself from Mithraism. While he was pushing his nation toward
Christianity, he died without abandoning his basic Mithraic beliefs. His son
who was in love with Mithraism, its great philosophy, humanitarian
traditions, love of nature and festive life all year round, brought
Mithraism back, but his short life did not permit him to complete his
intended task of making Mitharism the official religion of Rome.
Perhaps if he had not died so early, today the dominant religion of the
world would have been something different from Christianity.
Mithraism
and Christianity were practiced side by side until 12th Century,
at a time when Catholic churches thought of killing Mithraism by taking away
the festive traditions and cherished living. They however adopted the names
of weekdays. In ancient Iran, every day of the month was named after an
astronomical planet and star, such as Moon, Sun, etc. Any day that matched
with the name of a month was a festive day. Sunday that had something to do
with their belief in the energy coming down from Sun, in Mithras teaching
was called a rest day. Greeks and Romans incorporated the same name(s) in
their weekdays and called It Sunday; or Monday as derived from Moon.

It
was in 12th century that churches adopted the story to create
Christ from a "Virgin". They turned Mithras belief "Last Human before the
seen and the unseen" into the return of Christ at the end of times and
included same in gospels.
Muslims took the same story to fabricate their funniest, the most horrible
and nonexistent man[2]
in the world, namely Mehdi, living at the bottom of a "well" for over
1000 years, who is supposed to return with a sword to massacre the
unbelievers until their blood rises up to his knees, thus, justice be
served in favor of the believers!
The
time lapse between such purity to this stupidity was only 2500 Years..

According to the Iranian legends/myths it is believed that Mithra was born
at the longest night of the year, called "Yalda" Yalda, in the Seriany and
Assyrian dialect of Iran means Birth. At the time the Christian churches
agreed to repel Mithra by replacing Mir Now-Roozi (a man with a happy face
and in red outfit, appearing during festive times in Equinox= Spring) by a
jolly man called Santa Claus or Papa Noel. They made sure to have
Christs birth from Virgin Mary fall on a day close to the "longest night of
the year".
If
one focuses on Mithraism, Judaism and Christianity it is easy to conclude
that both latter religions are influenced by Mithraism. Therefore, it is not
strange to notice some remaining traditions to still exist in some locations
around Europe imitating that of Iranians and in some cases to be a carbon
copy.
As
it is shown in the above carved stone steps of Appadana Palace (Persepolis-
Shiraz Iran) the Cypress Tree has been part of Mithraism to keep the
environment at its utmost purity. The Cypress during emergence of Santa
Claus and Christmas (12th Century) has been turned into Pine with
shining star (symbol of Sun in the Mithraism) on top of it; because Cypress
did not grow in Europe at the time. The above picture shows Now-Rooz
Celebration and arrival of the representatives of various nations into the
Kingdom and paying tribute to the King of Kings.
It
is not strange to notice that the same word "King" is also used in most
Judaic and Christian holy books.
If
one examines the
Cyrus the Great Cylinder,
one can easily conclude that how important the "Humanity" was in the Ancient
Iran. This cylinder is sitting in the British Museum, whereas a replica of
it is posted on the third floor hallway of the United Nations, where all
delegates pass by before entering the assembly hall.
The
rest is history.
HC
December 17, 2006
جشن یلدا و پیشینه ی آن
آیا کریسمس همان یلدا است ؟؟
واژه ی یلدا که نام یکی از شاد روزهای ایرانی است، برخاسته از زبان سریانی و به چم زایش است؛ چنانچه هنوزهم در زبان آشوری که برآمده از زبان سریانی است به زاد روزکسی بت یلدا می گویند.
زبان سریانی یکی از گویش های پر ارجی است که برآمده از شاخه خاوری زبان آرامی و برخی آنرا زبان تورات و انجیل نیز دانسته اند. این زبان در ایران از خود زبان آرامی هم نامورتربوده است. دبیره ای که برای نوشتن زبان سریانی بکار می بردند با اندکی دگرگونی همان دبیره ی آرامی است.
پیش از تاخت و تاز اسکندر، سرزمین میانرودان بزرگترین کانون زبان سریانی بود و توانمندی بسیار برای نوشتن جستارهای دینی و فلسفی از خود نشان داد، بگونه ای که در زمان ساسانیان در رده ی زبانهای دانشی بخش بزرگ از جهان جا گرفت و مانی شش کتاب خود را به این زبان نوشت.
گویش آشوریها و کلدانیهای ایران و سوریه و عراق و ترکیه، سریانی است، اگر چه گویش آشوریها با گویش کلدانیها اندکی دگرگونی دارد.
کانون زبان سریانی شهر ادسا Edessa در باختر میانرودان عراق کنونی و نیمروز، یا جنوب ترکیه بوده است.
سریانی زبانان خودشان این شهر را اورحی Urhai می گفتند، و همان است که در نوشته های عربی الرها گفته شده است. این شهر در سال 1637 بدست دولت عثمانی افتاد و عثمانیان نام اورفه را به آن دادند و در سده بیستم کشتار بزرگی از ارمنیان مسیحی در آنجا براه انداختند و برگ ننگین دیگری بر برگهای شرم آورکشتار خدا پرستان در راه خدا افزودند.
مسیحیان ایرانی که بزبان سریانی سخن می گفتند، روز بیست و پنجم دسامبر را که روز زایش عیسا بشمار می آوردند یلدا نامیدند، و ایرانیان نیز که خو نکرده اند بزبان خود سخن بگویند، هنوزهم بی آنکه بدانند آرش این واژه چیست!! و از کجا آمده است این جشن بزرگ ملی را یلدا!! می نامند.
امروز که روز رستاخیز فرهنگ ایران است، و همای ایران می رود تا از خاکستر خود سر بر کشد، جا دارد که این جشن بزرگ ملی را جشن پیروزی خورشید بنامیم نه «یلدا».
این جشن یکی از کهنترین جشن های ایرانی است که آن راشب چله هم می گویند. چله ی بزرگ از يکمين روز دی ماه آغازمی شود و تا روز دهم بهمن ماه که جشن سده است فرا می رود.
روز هشتم دیماه جشن خرم روز است در این جشن بزرگ آیین چنین بود که پادشاه جامه ی سپید بتن می کرد و به همراه دهقانان و کشاورزان بر روی زمین می نشست و می گفت: "من هم یکی از شما وهمانند شمایم، کار جهان بر کشاورزی و آبادنی استوار است و این هر دو بدون شما نمی شود، ما به شما همان اندازه نیازمندیم که شما به ما. پس ما و شما یکی هستیم."
چله ی کوچک از روز یازدهم بهمن ماه فرا می رسد و تا روز بيستم اسفند ماه ادامه می یابد. نخستین روز از چله ی بزرگ که خورشید به دورترین جا نسبت به زمین می رسید، زاد روزمهر یا روز پیروزی خورشيد دانسته می شد.
باید بیاد داشت در زمانی که بنیاد زندگی مردمان بر کشاورزی وگله داری بنا گریده بود؛ خورشید جایگاه بسیار والایی در زندگی مردمان داشته است. این مردم کشاورز و گله دار اندک اندک به سامان گردش زمان پی بردند و توانستند کار و کناک خود را با گردش زمین به دور خورشید هماهنگ بسازند و اندک اندک دریافتند که واپسین روزپاییز، کوتاهترین روزسال، وشبش بلندترين شب، وآغازچله ی بزرگ زمستان است.
از سوی دیگر همین درازترین شب سال، آغاز فراپویی خورشید و درازتر شدن روزها نیزهست؛ از همین روآن را شب زایش خورشید، نامیدند و جشنی بزرگ برایش فراهم آوردند، بگونه ای که هنوز هم دربسیاری از شهر های ایران یلدا با آینهای ویژه ای گرامی داشته می شود.
ولی آیا میان شب یلدا و جشن کریسمس پیوندی هست؟؟ و آیا کریسمس همان یلدا است؟؟
آیا مسیحیان این جشن بزرگ را ازایرانیان گرفته اند؟؟
برای پیدا کردن پاسخ این پرسش بهتر است که نخست به سراغ نامه ی دینی مسیحیان که عهد جدید نامیده می شود برویم و کار پژوهش را از همانجا آغاز کنیم.
این نامه از هفت بخش فراهم گردیده است؛ بخش نخست انجیل های چهار گانه با نامهای: متی مرقس لوقا - و یوحنا هستند.
بخش دوم: اعمال رسولان است که به گزارش چگونگی کرد و کار شاگردان عیسی پس از فرارفتنش به آسمان می پردازد.
در سومین بخش ( رساله های) پولوس و دیگر شاگردان مسیح جا داده شده اند.
بخش چهارم مکاشفه ی یوحنا است که خود سر شار از زبانزدهای مهری است که در جای خود به آنها اشاره خواهیم کرد.
در سه بخش پایانی که اعمال رسولان- رساله ها - و مکاشفه ی یوحنا هستند هیچ سخنی از زمان زاده شدن عیسی بمیان کشیده نمی شود.
از چهار انجیل نامبرده سه تای آنها یعنی متی و مرقس و یوحنا در باره ی زمان زاده شدن عیسی که باید بزرگترین رخداد در جهان مسیحیت بشمار آید یکسره خاموش اند.
متی گزارش خود را از آنجا آغاز می کند که مریم مادر عیسی به نامزدی یوسف نجار درآمد ولی پیش از اینکه با یوسف بیامیزد از روح القدس پرشده و آبستن گردید... ولی متی هیچ اشاره ای به سال و ماه و زمان این آبستنی و روز بار گزاری مریم نمی کند.
مرقس گزارش خود را از زمانی آغاز می کند که عیسی در سن سی سالگی برای گرفتن تعمید از دست یحیی تعمید دهنده به رود اردن رفته بود، مرقس نه تنها زمان زاده شدن عیسی را بها نمی دهد؛ بلکه آن سی سال زندگانی عیسی را هم پیش از تعمید در خور نگرش نمی داند.
یوحنا که از نزدیکترین شاگردان عیسا و بگفته ی خودش شاگرد محبوب خداوند و چهارمین انجیل نویس است؛ در سرآغاز گزارش خود می نویسد: «در ابتدا کلمه بود؛ و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود؛ و کلمه جسم گردید ودر میان ما ساکن شد پر از فیض و راستی و جلا ل او را دیدیم جلالی شایسته ی پسر یگانه ی پدر...»
ولی این شاگرد محبوب خداوند به ما نمی گوید که این کلمه در چه زمانی جسم گردید و در چه روزی زاده شد. بنا براین می ماند سومین انجیل نویس که لوقا است.
لوقا یک پزشک یونانی بود، اگرچه هرگز عیسی را ندید و آنچه را که نوشت از شنیده های خود نوشت ولی از آنجا که پزشکی دانش آموخته و پرورش یافته بود گزارشش نیز ازسامان بیشتری برخورداراست، با اینهمه او نیزبه روشنی سخنی از زمان زاده شدن عیسی بمیان نمی کشد، ولی در باب دوم انجیل خود نشانه هایی بدست می دهد که می توان با تکیه برآنها با دلیری گفت که عیسی درهر زمان دیگری می توانسته زاده شده باشد بجز روز بیست و پنجم دسامبر.
یکی از نشانه ها بودن شبانان در بیابان است!! می گوید: «...ودر آَن نواحی شبانان در صحرا بسر می بردند و در شب پاسبانی گله های خویش می کردند * ناگاه فرشته ی خداوند برایشان ظاهر شد و کبریایی خداوند بر گرد ایشان تابید و بغایت ترسان گشتند * فرشته ایشان را گفت مترسید زیرا اینک بشارت خوشی عظیم به شما می دهم که برای جمیع قوم خواهد بود؛ که امروز برای شما در شهر داود نجات دهنده ای که مسیح خداوند باشد متولد شد * و چون فرشتگان از نزد ایشان به آسمان رفتند شبانان با یکدگر گفتند الان به بیت لحم برویم و این چیزی که واقع شده و خداوند آنرا به ما اعلام نموده است به بینینم...»
یاد آوری می کنم که بیست و پنجم دسامبر آغاز چله ی بزرگ زمستان و هوا بسیار سرد است و شبانان هرگز گله خود را شباهنگام در بیابان نگه نمی دارند، بلکه می کوشند تا پیش ازفروشد خورشید به روستای خود برگردند. بنا براین همین یک نشانه بس که با دلیری بگوییم که عیسی در چنین شبی زاده نشده است، ولی اگربپرسید پس درچه روزی زاده شده است؟؟ خواهم گفت من نمی دانم!! همچنانکه لوقا و دیگر شاگردان عیسی نیز نمی دانستند!! اگر می دانستند خودشان را و ما را و پیروانشان را اینچنین سرگردان نمی گذاشتند!!
برپایه ی یکی دیگر از نشانه هایی که لوقای پزشک به ما می دهد شماره ی 2006 نیز برای سال زاده شدن عیسی یکسره نا پذیرفتنی می شود؛ می گوید : در آن ایام حکمی از اگوستس قیصرروم صادر گشت که تمام ربع مسکون را اسم نویسی کنند هنگامی که کیرینیوس والی سوریه بود * پس همهء مردم هر یک به شهر خود برای نام نویسی می رفتند* و یوسف نیز از جلیل از بلده ی ناصره به یهودیه به شهر داود که بیت لحم نام داشت رفت زیرا که او از خاندان و آل داود بود تا نام او با مریم که نامزد او بود و نزدیک به زاییدن بود ثبت گردد* وقتیکه ایشان در آنجا بودن هنگام وضع او رسیده بود.
این اسم نویسی که لوقا به آن اشاره می کند، همان است که ما امروز سرشماری می گوییم.
از داده های تاریخ دانسته می شود که درآن زمان، امپراتوری روم بر بخشهای بزرگی ازجهان فرمانروایی داشته و سود کلانی از دریافت باژ و ساو سالیانه بدست می آورده است. این دولت برای سرو سامان بخشیدن به کار باژ گیری هر چند سال یکبار مردم را درهمه ی سرزمینهای زیر فرمان شمارش می کرد تا اندازه ی در آمد از هر شهر و روستا را بداند. در این زمان هر کسی می بایست در زادگاه خود باشد؛ از این رو است که یوسف نجار که به جلیل رفته بود ناگزیر دست نامزدش مریم را می گیرد و به شهر داود که همین اورشلیم باشد برمی گردد و در میانه ی راه در جایی بنام بیت لحم عیسی زاده می شود.
بگفته ی لوقا این سرشماری در زمانی انجام گرفت که : کیرینیوس والی سوریه بود .
ویل دورانت فرزانه ی بزرگ آمریکایی در تاریخ تمدن می نویسد: ...ما می دانیم که کویرینیوس میان سالهای 6 و12 میلادی فرماندار سوریه بوده است، یوسفوس از یک سرشماری که این شخص در یهودا انجام داد یاد می کند ولی تاریخ آن را بین سالهای 6 و 7 میلادی ذکر می کند، از این سرشماری در جای دیگر ذکری به میان نیامده است. ترتولیانوس روایت می کند که به فرمان ساتورتینوس فرماندار سوریه در سال 7 8 قبل از میلاد یک سرشماری در یهودا انجام گرفت. اگر این سرشماری همان باشد که منظور نظر لوقا است، تولد حضرت عیسی را باید پیش از سال ششم قبل از میلاد دانست!!.
در باره ی روز تولد عیسی هیچ اطلاعی در دست نداریم، کلمنس اسکندرانی ( نزدیک 200 میلادی) عقاید مختلفی را که در روزگار وی در باره ی روز تولد عیسی وجود داشته مطرح می کند و می گوید: «برخی گاهشماران این روز را نوزدهم آوریل و برخی بیستم ماه مه معین می کنند، اما خود او این تاریخ را هفدهم نوامبر سال سوم قبل از میلاد می داند!!. در قرن دوم میلادی مسیحیان شرقی جشن تولد عیسی را روز ششم ژانویه برگزار می کردند. در سال 354 برخی از کلیساهای غربی از جمله کلیسای روم مراسم سالروز تولد مسیح را در روز 25 دسامبر گرفتند، و در آن زمان آن روز را بخطا روز انقلاب شتوی (زمستانی) که از آن روزبه بعد طول روز رو به فزونی می نهد محاسبه کرده بودند. این روز از قبل نیز روز جشن اصلی کیش میترا یعنی روز تولد مهر شکست ناپذیر بود. کلیساهای مشرق زمین تا مدتی دست از همان تاریخ ششم ژانویه برنداشتند و همکیشان غربی شان را به آفتاب پرستی و بت پرستی متهم کردند و لی در پایان قرن چهارم روز بیست و پنج دسامبر در مشرق زمین هم پذیرفته شد." ( ویل دورانت تاریخ تمدن پوشنه ی سوم برگردان حمید عنایت پرویزداریوش علی اصغر سروش - چاپ انتشارات علمی و فرهنگی - رویه ی 675 ).
دیدیم که ویل دورانت، فرزانه ی نامدار آمریکایی و نویسنده ی تاریخ تمدن نیز گواهی می دهد که بیست و پنجم دسامبر هیچ پیوندی با زاده شدن عیسی ندارد، بنا بر این جا دارد پرسیده بشود که چرا مسیحیان چنین روزی را بنام زاده شدن عیسا جشن می گیرند؟؟.
می دانیم که پیش از روی کار آمدن مسیحیت، آیین دیگری بنام «میتراییسم» دربخشهای بزرگی از جهان کهن، بویژه در سرزمیهای پیرامون دریای مدیترانه دامن گسترانید و باورمندان به آن از سوریه تا اسکاتلند پرستشگاههایی برای پروردگار خورشید یا میترا برپا کرده بودند بگونه ای که تا امروز بیش از یک سد و سی نیایشگاه مهری از زیر خاک سر برون کشیده اند.
در آغاز سده ی نوزدهم، پس از پیدا شدن اینگونه نیایشگاهها، پژوهشهای فراخدامنی در زمینه ی میترا شناسی درسراسر اروپا آغاز شد و نگاره هایی که از این نیایشگاهها بدست آمده بودند جای ویژه ای برای خود در جهان دانش دست و پا کردند.
لاژارد Lajarde که یک باستان شناس فرانسوی و از پیشگامان دانش میترا شناسی بود بیش از پنجاه سال در این زمینه کار کرد و بنمایه های بسیاری گرد هم آورد که همه ی آنها پس از مرگش در پاریس چاپ و پخش گردیدند.
فرانتزکومون Franz Cumont بلژیکی پژوهشگر برجسته ی دیگری بود که نامی بزرگ در زمینه میترا شناسی از خود بر جای گذاشت. ( کومون او در سال 1868 زاده شد و در سال 1947 چشم از جهان فرو بست).
کومون از آغاز جوانی به کارنامه ی جهان باستان و به ویژه به کارنامه ی سرزمینهای خاوری گرایش بسیارداشت، چندین بار به کشورهای خاوری سفر کرد و سرانجام نسکی زیر نام رازهای میترا نوشت و در اروپا بچاپ رسانید.
در ایران نخستین بار شاد روان ذبیح بهروز بر نوشته های این دانشمند بلژیکی خرده گرفت و نوشت: «...در نوشته های کومون صفحه ای نیست که از عبارات بت پرست و آتش پرست و دین بربرپ و دین شرقی پر نشده باشد. چون اروپاییان از اینگونه کلمات در نتیجه ی تبلیغات نفرت دارند او هم در بکار بردن آنها کوتاهی نکرده است. سبک کومون در تالیفاتش سبک روحانیون متعصب است، یعنی هرجا به صرفه و منظور او نبوده راه غلو و ستایش را پیش گرفته و هر جا صرفه نداشته چیزی از تحقیرو سب و لعنت فروگذار نکرده است. رویهمرفته این دانشمند هر چه نوشته با نظر طرفداری از کلیسا می باشد و ارزش آن ناچیر است...» (برگرفته از دکتر اصلان غفاری - رویه ی 39 دیباچه قصه ی سکندر ودارا ).
سرانجام رازهای میترا نوشته ی فرانتز کومون بدستیاری احمد آجودانی به زبان پارسی سره برگردانده شد و از سوی انجمن پاسداری از زبان و فرهنگ ایرانی در سال 1996 در لس آنجلس بچاپ رسید.
ولی پیش از آن شادروان ابراهیم پورداود در پوشينه یکم پشت ها ( چاپ دانشگاه تهران سال 2536 شاهنشاهی ) زیر نام آیین مهر در رم گزارش فراگیری ازاین آیین را که خود از نوشته های کومون برگرفته بود فرا دست ما گذاشت.
از این گزارش دانسته می شود که چون پادشاهان ایران گرایش ویژه ای به مهر داشتند و سپاهیان ایرانی پیروزی خود را از او می دانستند، آیین ستایش و نیایش مهر اندک اندک دامن گسترانید و به همه ی سرزمینهایی که زیر فرمانروایی شاهنشاهان ایران بودند فرا رسید.
کیش بانان مهر مردمی مهر پرور بودند، برای اینکه با پریستاران دینهای دیگر در نیفتند به هر سرزمینی که پا می گذاشتند بی آنکه به بنیادهای آیین خود آسیبی برسانند، برخی از نام های آیین خود را با نام خدایان بومی آن سرزمین سازش می دادند چنان که ارماسدس و ژوپیتر همان «آسمان» در دین مهر است و ژوئن همان سپنتا آرمئیتی- یا زمین و آبم ناپات همان پهناب (اقیانوس) است.
در بابل که یکی از پایتخهای ایران و مانشگاه زمستانی پادشاهان ایران بود مهر با خدای خورشیدی آن سرزمین که شاماش Schamasch نام داشت این همان دانسته شد و به دید مردم بابل بیگانه نیامد هچنانکه «ناهید» ایرانی با «ایشتار» بابلی برابرگرفته شد.
اندک اندک این آیین از بابل به سوی آسیای کوچک دامن گسترانید و از آنجا به سرزمینهای یونانی فرا رفت و با پروردگار خورشید یونانی هلیوس Helios خویشی بهم رسانید، کوتاه سخن اینکه مهر به هرجایی که رسید با پروردگار بومی خورشید سازش کرد و مردم رابی هیچ فشاری به پرستش خود فراخواند. بدین ترتیب گستره ی خاک مهر از ایران تا فراسوی دریای سیاه و دریای یونان ( (Egee در باختر، و از اینسو تا دره ی سند و هندوستان دامن گسترانید.
سپاهیان رومی در فرا بردن این آیین کوشش بسیار بکار بردند چرا که آنان نیز همانند ایرانیان مهر را پشتیبان جنگاوران می دانستند و خداوندگاریش را می ستودند.
شوربختانه عیسویان آن زمان با پی ورزیهای کوردلانه ی خود همه ی ماندمانهای این آیین را از میان برداشتند و نشانی از این هماورد نیرومند برجای نگذاشتند تا امروز بدرستی بدانیم که شیوه ی پرستش مهر و نمازها و نیایش های روزانه ی آن چگونه بوده اند، ولی از نگاره هایی که از نیایشگاههای مهری بدست آمده اند می توان تا اندازه ای به شکوه این آیین پی برد.
شک نیست که در گستره ی فراخدامنی که این آیین از جایی به جایی و از سرزمینی به سرزمین دیگررفت، و برای سده های بسیار ازخاستگاه خود بدور افتاد، بسیاری از ویژگیهای نخستین را از دست بداد و سیمای دگرگونه ای بخود گرفت تا آنجا که برخی از فرزانگان ایرانی مانند مهندس سیروس ابراهیم زاده، بودن چنین آیینی را در ایران کهن یکسره رد کردند و بنیادش را ایرانی ندانستند. ( مهندس سیروس ابراهیم زاده : افسانه ی میترا پرستی ایرانیان - ره آورد شماره 31 )
در رم بجز سپاهیان و جنگاوران، بسیاری از امپراتوران و بزرگان رومی نیز از مهر پیروی کردند و گاه مانند امپراتور دسیوس Decius در سال 250 به آزار و کشتار مسیحیان پرداختند وبرگهای ننگینی از خود در تاریخ روم برجای گذاشتند.
در سال 274 امپراتور اورلیان Aurelian پیروزی خود را در جنگ با زنوب Zenob شهبانوی پامیر از پرتو مهر بشمار آورد و فرمان داد که نیایشگاه بزرگی برای این خدای پیروزگر بسازند.
امپراتور دیوکلسیان Diocletian که از سال 284 تا 305 بر اریکه ی فرمانروایی نشست، کوشید تا دربار خود را همانند دربار ساسانیان کند. او نیز در گسترش آیین مهر و براندازی دین مسیح بسیار کوشا بود و در سال 303 دستور داد تا مسیحیان را یکسره از میان بردارند.
پس از او امپراتور گالریوس Galerius که از 306 تا 311 بر سر کار بود با توان هر چه بیشتر عیسویان را پی گرفت و درگسترش آیین مهر کوشید.
بگفته ی رنان فرزانه ی نامدارفرانسوی 1892-1823 اگردرپی انگیزه و رخدادی عیسویت از پیشرفت باز می ایستاد هر آیینه جهان از آن مهر می شد.
سرانجام آن انگیزه رخ نشان داد و با روی کار آمدن کنستانتین در سال 324 پویش تاریخ دگرگون شد. در نبردی که برسرکرسی امپراتوری میان او و لیسیلیوس Licilius درگرفت، کنسانتین مسیحی بر لیسیلیوس مهری پیروزشد، بگفته ی برخی از گزارشگران،خورشید از چلیپا شکست خورد!! :
مهر بپوشید رو، ریخت ز مغ آبرو ترسا چون شب پره دیده ی بینا گرفت
لاف زد و هرزه گفت، مهر خدایی نهفت زبان گستاخ چون زنگ کلیسا گرفت
کنستانتین با هوشمندی پی برده بود که کشتارمسیحیان نه تنها برای کشورش سودی ندارد بلکه زیان های بزرگ نیزبهمراه دارد، چرا نباید از این آیین که با همه ی کشتارها و ستمگریها روز بروز بر شمار پیروانش افزوده می گردد بسود خود بهره برداری کند؟؟..همین اندیشه، چهره و پویش تاریخ را دگرگون کرد.
ویل دورانت می نویسد: آیا این کار یک تغییر مذهب صادقانه، یک عمل ناشی از اعتقاد مذهبی بود یا یک مانور خردمندانه ی سیاسی؟؟ فرض اخیر احتمالش بیشتر است. هلنا مادر وی وقتی کنستانتینوس طلاقش داد، به مسیحیت گرویده بود. بیگمان وی پسر را با منافع و مزایای مسیحیت آشنا کرده بود، و بیشک خود او نیز تحت تاثیر پیروزیهایی پی در پی قرار گرفته بود که در زیر لوا و صلیب مسیح نصیب ارتشش شده بود. ولی فقط یک نفر شکاک می توانست از احساسات مذهبی بشر چنین ماهرانه بهره برداری کند.... یک مسیحی مومن و معتقد در وهله ی نخست مسیحی و در وهله ی بعد دولتمرد است، در مورد قنسطنطین این امر برعکس بود، مسیحیت برای او وسیله بود نه هدف. تاریخ تمدن پوشته سوم رویه 765
کنستانتین در نبرد با هماوردان پیروز گردید ورومیان را به پیروی از دین مسیح وا داشت، در زمان فرمانروای او چلیپا بجای درفش در میدانهای نبرد بکار گرفته شد و پیروزی در پی پیروزی برای روم پدید آورد.
در پی این پیروزیها، پیروان عیسی دلیر گشته و کوشیدند تا مهر و نیایشگاهها و کیش بانانش را از میان بردارند؛ چنانکه مامر Mamert پیشوای بزرگ مسیحیان که در سال 474 درگذشت نوشته است که در زمان فرمانروایی کنستانتین کسی را یارای آن نبود که به خورشید و دیگر روشنان آسمان نگاهی بیندازد.
مهرپرستان درتمام سالهای فرمانروایی کنستانتین گرفتارتاخت وتازسپاهیان او وکینه توزیهای عیسویان بودند تا آنکه در سال 361 ترسایی نوبت به فلاویوس کلاودیوس یولیانوس Julianus برادر زاده ی کنستانین فرا رسید.
کنستانتین پیش از مرگ خود همان کاری را کرد که پیش از او فریدون در شاهنامه کرده بود، بدین ترتیب که از سر امیدی خوشباورانه فرمانروایی امپراتوری فراخدامنی را که بدست آورده بود میان فرزندان خود بخش کرد، فرانسه و ایتالیا و انگلستان را به پسربزرگش کنستانتین دوم داد آسیای کوچک و سوریه و مصر را به پسر دومش کنستانتینوس واگذار نمود باختر آفریقا - ایلوریکوم و تراکیا را به پسر کوچکترش کنستانس بخشید، ارمنستان و مکادونیه و یونان رابه دو برادرزاده اش گالوس و یولیانوس داد.
نخستین امپراتور مسیحی همه ی زندگانی خود را در راه گسترش امپراتوری روم و یک دست کردن باور مردمانش کرده بود، ولی مرگ او در سال 337 همه ی دستاوردهایش را در گذرگاه باد گذاشت.
کشتاری بزرگ در راستای بدست آوردن تاج و تخت پادشاهی آغاز گردید، همه ی پسران امپراتور بجز دو برادر زاده اش کشته شدند، گالوس بیمار بود و نوید مرگی زود رس را می داد و یولیانوس پنجساله بود، کنستانتیوس که رهبری کشتار خاندان شاهی را بدست گرفته بود این کودک پنح ساله را سزاوار کشته شدن ندانست. او را به نیکومدیا فرستادند تا بدست اسقف ائوسبیوس تربیت مسیحی پیدا کند، ولی او دلباخته ی هومر و هزیود گردید و سپس با فلسفه آشنا شد، هنگامی که براریکه ی پادشاهی نشست به یکی از دوستانش نوشت: اگر کسی ترا مجاب کرده است که برای نوع بشر چیزی سودمند تر از تحصیل بی وقفه ی فلسفه وجود دارد بدان که فریب خورده ای است که می خواهد ترا فریب دهد. ویل دورانت عصر ایمان بخش یکم رویه ی 22
یولیانوس وارون عمویش کنستانتین، مسیحیت را آیینی خرد ستیز می دانست، از اینرو بدور از چشم همگان به آیین میترایی درآمد . هنگامی که شنید که مسیحیان نیایشگاههای پیروان آینهای دیگر را ویران و دارایی آنها را میان خواجه سرایان و درباریان بخش می کنند از فشار اندوه گریست.
ویل دورانت می نویسد : ... آن مشرکان پاکیزه را که وارث یک فرهنگ هزار ساله بودند، با خداشناسان خشک و سرسختی که در نیکوندیا احاطه اش کرده بودند، یا با آن دولتمردان پارسا که کشتن پدر و برادرانش و بسیاری دیگر را واجب دا |